یواشکی های من
خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم ، اما.. توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی؟؟؟ من خدایی دارم، که در این نزدیکی است همه را صدا زدم جز خدا..... هیچ کس جوابم را نداد جز خدا..... در بی کران زندگی دو چیز افسونم میکند.... ابی اسمان را که میبینم و میدانم که نیست..... و خدا را که نمیبینم و میدانم که هست!!! خدایا..... من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری..... من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...... دوسه روزه که دلم بد جوری هواتو کرده باز دوباره هوس گرمی نگاتو کرده..... چند شبه که باز دوباره تو به خوابم نمیای به سراغ این دل خونه خرابم نمیای هر جمعه دارم من با خودم میگم که امروز تو میای اما وقتی که دیگه غروب میشه دلم میدونه نمیای هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پر پر میشینم منتظرت تا تو بیایی از سفر ای من به فدای قامت رعناتو اون سبز قبات بیا دل پیره دیگه بدون تو حالا این روزو شبا تو بیا که توی دنیا قحطی مهر و عاطفه ست واسه عاشقای دنیا عاشقی یه خاطرس
تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
Power By:
LoxBlog.Com |